آمـــوزشـگـاه ســینمایـی هفت هنر
کرج / گوهردشت /خیابان دوم غربی - تلفن: 02614435550
نمايشنامه خواني و حضور آن بین هنرمندان ایرانی، هر چند سال هاست از تب و تاب ابتدایی اش افتاده ، اما همچنان حضور داشته و به نفس کشیدنش ادامه می دهد . در اجراهای نمایشنامه خوانی شاهد آن بوده و هستیم که برخي مي كوشند عناصر اجرایی تئاتر از طراحی صحنه گرفته تا موسیقی را به پیکر نمایشنامه خوانی شان تزریق کرده و بر اساس هدفشان رنگ و بوی تصویری به آن بدهند. اما برخي دیگر نمايشنامه خواني را صرفا يك خوانش وابسته به ادبيات مي دانند و کارهایی اضافه تر از آن را وصله ای ناجور ارزیابی می کنند . اما حقيقت اینجاست که هر دوي اين رويكردها بيشتر از این رو برگزار مي شود که نمايشنامه هاي بزرگ با امكان اجرایی کم يا درام های تازه تحریر شده ی نمایشنامه نویسان ، به ارزيابي رسیده و برسد . روی هم رفته با هر رویکرد و نگاه ، اجرای نمایشنامه خوانی هدفی دنبال نمی کند جز افزایش شناخت و درک دنیای نمایشنامه نویسی و ارتقا ء هر چه بیشتر قدرت قلم در میان نمایشنامه نویسان . متن یک نمایشنامه به اعتقاد برخی ، آنقدر مهم است که یک نمایشنامه ی خوب پنجاه در صد موفقیت یک اجرا را تامین می کند . اجرای نمایشنامه خوانی به مخاطبش این فرصت را می بخشد که بی واسطه تر از همیشه با نمایشنامه ی یک اثر مواجه شده و با دیدی باز تر به تحلیل و درک آن بپردازد . اما متاسفانه نمايشنامه خواني با عنوان يك جريان ويژه ، متاسفانه به طور بايسته و شايسته در پيكره و بدنه تئاتر ما نمود ندارد و بيشتر شاهد برخوردی هستیم که نمایشنامه خوانی را به یک قشر خاص که بیشتر آنها از دست اندر کاران تئاتر هستند اختصاص داده و به دلایل گوناگون رابطه ای گسترده ای با مخاطب عام تر ندارد . بی شک برگزاری جشنواره ی نمایشنامه خوانی در محیطی کاملا آموزشی ، علاوه بر تمام مزایایی که دارد ، فرصتی است برای هنرجویان بالاخص نو پا که با دلهره ای کوچک به سراغ نمایشنامه های بزرگ رفته و آن را با اجرایی در حد توانشان به مخاطب عرضه دارند . محیط رقابتی در این جشنواره ، بر خلاف اغلب دوره های نمایشنامه خوانی ، که به علت ماهیت یا حتی قوانین نانوشته ، در محیطی بدون رقابت برگزار می شود ؛ دلیلی بزرگ است که گروه های نمایشی با انگیزه ای کامل در صحنه حضور پیدا کرده و کار را با تمام قدرتشان به مخاطبان که بسیاری از آنها از جایی بدور از محیط تئاتر آمده اند ، عرضه کند . جشنواره ی نمایشنامه خوانی هفت هنر که امروز در پله پنجم ایستاده ، از ابتدا با انگیزه و همت هنرجویان و مدیران آموزشگاه شکل گرفت و انگیزه و هدفی جز ارتقاء سطح بازیگری ، کارگردانی و متن نمایشنامه نداشته و ندارد . بی شک نگاهی بر تاریخچه ی برگزاری این جشنواره و جشنواره ی نمایش و مقایسه کار هنرجویان در قبل و بعد آن ، خود اذعان گر تاثیر فوق العاده ی این جشنواره ها بر روحیه و کار هنرجویان است . پنجمین دوره ی جشنواره ی نمایشنامه خوانی ، با حضور و همت هنرجویان جوان و نوجوان آموزشگاه شکل گرفت و نفس این حضور ، به خودی خود و به دور از هر نگاه کمی و کیفی ، شایسته و سزاوار تقدیر است . اما در بررسی سه اجرای حاضر در این جشنواره ، هیئت داوارن ذکر نکاتی را ضروری می داند ، که امید است بیان آن بیش از چیز به رشد و بالندگی هنرجویان خوش آتیه مان منجر شود . 1. یکی از نکاتی که در اجرای درست یک نمایش نقش کلیدی دارد ، تحلیل کلی و جزء به جزء نمایشنامه است که هر چند بارها و بارها بر نقش فوق العاده اش تاکید شده ، اما متاسفانه هنوز هم منشایی برای ایرادات ریز و درشت اجرای برخی از دوستان است . 2. همانطور که می دانیم ، برای یک اجرای نمایشنامه خوانی ، هیچگاه قاعده و قانونی مشخص وضع نشده و نخواهد شد. از این رو دست کارگردان و گروه اجرایی برای استفاده از عناصر تئاتر در نمایشنامه خوانی شان ، کاملا باز بوده و به آنها اجازه می دهد که به دور از هرگونه محدودیتی اجرایشان را به سرانجام برسانند. اما متاسفانه این تنوع برخی را کاملا گمراه کرده و اجرایشان رابه جایی می رساند که مثل جنگجویی در مقابل متن نمایشنامه قرار گرفته و این موجود بی زبان و سپر را همان طور می کشند که فاشیسم پازولینی را کشت ! 3. ازآن جا که نمایشنامه خوانی بیشتر از جنبه ی تصویری ، تکیه بر جنبه ی صوتی یک اجرا دارد ، در رسانه ای مثل رادیو نقش به سزایی داشته و پدیده ای مثل نمایش و نمایشنامه ی رادیویی را بوجود می آورد . اما نمایشنامه خوانی مرسوم در صحنه ، از آنجا که در صحنه بوده و همچون یک اجرای کامل ، نفس به نفس تماشاگر پیش می رود ؛ بی شک در کنار بخش صوتی ، از بخش تصویری هم بهره برده وحداقل استفاده اش از تصویر نشان دادن نقش خوان به تماشاگرش است . از این رو حضور صوتی یک یا چند بازیگر در کنار دیگرانی که علاوه بر صدایشان تصویری هم از خود ارائه می دهند ، همچون سانسور و سیاه کردن بخشی از بدن زنان در فیلم و سریال های تلویزیون راست گویمان! عذاب آور و توهینی است به فکر ، چشم و حضور یک تماشاگر! 4. جوهره ی درام کشمکش است و جوهره ی شکل گیری هنر خلاقیت . خلاقیت است که یک اثر هنری را منحصر به فرد کرده و نقطه ی تمایزی است بین وجود یک هنرمند و یک تکنسین هنرمند نما ! اما خلاقیت و بروز آن به ضرب و زور دشنه و به رخ کشیدنش به مخاطب ، نه تنها موجب شکل گیری یک اثر هنری می گردد ، بلکه تماشاگرش را دعوت به سمت نگاه از پائین کرده و متاسفانه گه گاه چیزی که به او ارائه می دهد ، مانند پیرزنی مینی ژوب پوشیده است که برای پوشاندن پیری از اطرافیان ، تمرکز آنان را به این پوشش دلربا جذب می کند . افسوس که پیری و چین و چروک پوست درهر لباس و پیکری خود را فریاد می زند . 5.یکی از مسائلی که معمولا در اجراهای نمایشنامه خوانی بی اهمیت جلوه داده و گروه برای آن وقتی نمی گذارد ، حضور توضیح صحنه خوان در کار است . هرچند در نوشته هایی مثل شاهکارهای شکسپیر ، حضور توضیح صحنه به علت قدرت دیالوگ ها اندک است ، اما همین نمایشنامه های بزرگ نیز برای اجرای بصری نیاز به ترسیم فضایی متناسب با متن را دارد. در اجرای نمایشنامه خوانی ، عنصر های بصری جای خود را به خطوط توضیح صحنه می بخشد و بار ترسیم فضا ، که در یک اجرای کامل ، انرژی زیادی از گروه می برد را بر عهده همین جملات کوتاه و مفید می سپارد. اما متاسفانه به خاطر همان نگاه بی تفاوت ، گه گاه توضیح صحنه خوان طوری عمل می کند که نه تنها کمکی به ترسیم فضا در ذهن تماشاگر نمی کند ، بلکه عایدی جز تخریب آن نداشته و تمرکز تماشاگررا ، از کار در حال اجرا ، با لگد به بیرون پرتاب می کند! 6 . از نکات خشنود کننده ی این جشنواره ، انتخاب نمایشنامه های خوانش شده در آن بود .خوانش از متن ِ درام نویسان قدرتمندی همچون اوژن یونسکو و جلال تهرانی ، صرف نظر از مقایسه ی جایگاهشان در عالم نمایش ، موجبی است بر ارتقاء سطح سلیقه ی مخاطب و فرصتی است برای محک خوردن بازیگر و حتی کارگردانی که تا به حال قدرت یا فرصت روبرو شدن با چنین نمایشنامه هایی را نداشته اند . هر چند نداشتن جسارت امری است که هنرمند را از مسیر روبه رشدش باز می دارد، اما یادمان نرود که در صورت بروز آن و انجام یک کار بزرگ ، لزوم ِ مطالعه ، تحقیق و از همه مهمتر جدیت ، بیش از همیشه احساس می شود . بار دیگر با امید به آینده هایی روشن و حضور هر چه بیشتر هنرجویان با سابقه در این جشنواره ، از حضور عزیزانی تقدیر به عمل می آوریم که به هر شکل ممکن چراغ جشنواره را روشن نگه داشته و با نور آن به ستیز ظلمت می روند . سبز باشید و پایدار ، برای یادگیری بی قرار ! هیئت داوران پنجمین جشنواره ی نمایشنامه خوانی هفت هنر مسعود ساکت اف – نوید ایزدیار پنجمین جشنواره ی نمایشنامه خوانی آموزشگاه سینمایی 7 هنر: برنامه ی اجراها: نام اثر کارگزدان نویسنده تاریخ اجرا زمان اجرا آوازخوان طاس سینا بالاهنگ اوژن یونسکو چهار شنبه 25 آذر 88 17 نهنگ ، ممیز و... سعید زارعی جلال تهرانی پنج شنبه 26 آذر 88 17 درس اشکان یوسفی اوژن یونسکو پنج شنبه 26 آذر 88 18:30 جشن در مهمان خانه برن سهیل سالمی اقتباسی از دورنمات شنبه 28 آذر 88 17 اختتامییه:30 آذر 1388 کارهای بازبینی شده: قرمز و دیگران / نویسنده : محمد یعقوبی / کارگردان : سام محمدی کلاوس کوچک،کلاوس بزرگ/ نویسنده:هانس کریس اندرسون / کارگردان:سعید زارعی سبزی خوار / نویسنده و کارگردان : امید نصیری خانه ای در مونته ویدئو / نویسنده کرت گتس / کارگردان : رامین اکبری خانه ی سیاه / نویسنده و کارگردان : علیرضا علی پور مستخدم ماشینی / نویسنده : هارولد پینتر / کارگردان : سارا بهرامی * ازبین کارهای بازبینی شده ، چهار کار ِ خانه ی سیاه ، مستخدم ماشینی ، خانه ای در مونته ویدئو و قرمز ودیگران پذیرفته و کارهای سبزی خوار و کلاوس کوچک ، کلاوس بزرگ مشروط به بازبینی مجدد شدند . نویسنده محمد چرمشیر ۸۸/۵/۲۵ لغایت ۸۸/۵/۳۰ ساعت ۱۹ / فرهنگسرای حافظیه ی کرج پس هر کس که پرچمدار این راه باشد مخاطب او را به عنوان تئاتر تجربی میشناسد و هر لغزش او را نه به پای کارگردان که به پای تئاتر تجربی میگذارد و گاه کل این فرایند به واسطه اشتباهات ریز و درشت چند کارگردان زیر سوال میرود و شاید یکی از دلایلی که مخاطب عام تئاتر از تئاتر تجربی به طور کلی رویگردان است و کمتر به آن اقبالی نشان میدهد از این واقعیت نشأت میگیرد که تئاتر تجربی از سوی داعیهداران آن نه به درستی شناخته شده و نه به درستی شناسانده شده است. رحیم عبدالرحیمزاده آقای ف تراژدی نیست، یک تلخ نامه است زیرا آقای ف آرمان گریز است و حتی تا این اندازه پایبند تعهد خود نیست که یک تک زنگ به اقوام هم سنگرش بزند و خبر شهادت او را بدهد. او پس از سالیان سال که کیف خدمت خود را میگشاید با دفترچه تلفنی حاوی اسامی بیگانه مواجه میشود و به یاد میآورد که این دفتر تلفن هم سنگرش است. هومن نجفیان واقعیت یا کابوس ؟ در حوزه تعاريف طبقهبندي شده هنر تئاتر و اصولاً هر هنر نمايش، بخش بنديهاي بهنام ژانر Genre وجود دارند که در اکثر اوقات اصول ساختاري و حتي مفهومي آن اثر را در بر ميگيرند. *مشهود محسنيان (منبع : سایت مرکز هنرهای نمایشی) دو سه سالی هست که بچه های آموزشگاه عادت کرده اند که برای مراسم چهارشنبه سوری ، خیابان های شهر و کوچه و محل خود را فراموش کنند و سه شنبه های آخر سالشان را در محیط آموزشگاه بگذرانند . مسئولان آموزشگاه دو سه سالی هست که شب های سه شنبه آخر سال را به اجرا ی مراسم چهار شنبه سوری ( در داخل حیاط آموزشگاه )اختصاص می دهند . فرق مراسم امسال با سالهای پیش در اینجاست که سال های قبل ، اختتامیه جشنواره ی نمایش ِ زمستان با چهار شنبه سوری یکی شده و همزمان برگزار می شد ، اما امسال به علت عدم برگزاری جشنواره نمایش در این فصل ( دلایلش مهم نیست !! ) مراسم چهار شنبه سوری به شکلی مجزا بر گزار می شود . مراسم چهارشنبه سوری به دلایل فراوان ، کاملا خصوصی برگزار شده و فقط اعضای باشگاه هفت هنر می توانند در آن حضور داشته باشند . به امید خطرات کمتر ، آتیش بازی بیشتر ! ( متن بالا برای چهارشنبه سوری سال ۸۶ نوشته شده بود . از اونجا که امسال هم این برنامه اجرا میشه و فرق چندانی با مراسم پارسال نداره ، پس ما هم دوباره از همین متن استفاده می کنیم !)
کارگردان : ایمان سماواتی
بازیگران : ندا قربانیان .سبامقصودی
آن چه امروز در ایران تحت عنوان تئاتر تجربی شناخته میشود، موقعیتی بسیار حساس و دشوار را از سر میگذارند، حساس از آن رو که بسیاری به غلط یا درست آگاهانه و یا ناآگاهانه خود را داعیهدار و پرچمدار آن میشناسند و دشوار از آن رو که هنوز این شکل از تئاتر نه تعریف، نه معیار و نه جایگاه خاصی نزد مخاطب ایرانی یافته است .
آن چه امروز در ایران به نام تئاتر تجربی میشناسیم نوعی ابهام و پیچیدهگویی، مخاطب گریزی، خلق فضاهای ناملموس، سکون و سکوتهای ممتد و... است، حال آن که آن چه تاریخ تئاتر تجربی گواهی میدهد و آن چه در رویکرد امروز و آینده تئاتر تجربی میبینیم ارتباطی هر چه گستردهتر با مخاطب است چرا که از منظر تئاتر تجربی شکلهای منسوخ تئاتر دیگر توانایی برقراری ارتباط و یا لااقل ارتباطی عمیق و گسترده با مخاطب را ندارند پس باید در پی یافتن راههایی متفاوت برای برقراری ارتباط بود و شاهد این مدعا نیز گروههای متعدد تئاتر تجربی هستند که از سالنهای متعارف تئاتری بیرون آمده و مخاطب خود را در پایینترین اقشار جامعه و جوامعی که کمترین آشنایی با تئاتر را دارند، جستوجو کنند.
پیتر بروک"کنفرانس پرندگان" را به قلب آفریقا میبرد و در میان مردم کوچه و خیابان روستاهای آن جا اجرا میکند، آگوستو بوال از همان مردم بازیگرانی میسازد تا به شکل مستقیم از مشکلات ریز و درشتشان به واسطه تئاتر سخن گویند و هر گروهی چون لیوینگ تئاتر سردمدار شورشهای خیابانی میشود، مخاطبان کسی چون رابرت ویلسون افراد کر و لال و عقب ماندههای ذهنی هستند و... از این دست مثالها میتوان فراوان ذکر کرد و فهرستی مطول ارائه داد و به یاری پژوهش میتوان نشان داد و حتی اثبات کرد که حرکت تئاتر تجربی نه به سوی پیچیدگی بلکه به سوی سادگی است. البته یک سادگی عمیق نه به سوی ابهام، که به سمت شفافیت و نه به سوی مخاطب گریزی که به سوی جذب هر چه گستردهتر مخاطب است و این عکس آن چیزی است که در تئاتر تجربی ایران اتفاق میافتد البته ذکر این نکته لازم است که ما نیز نمیخواهیم به شکل کلی همه را محکوم کنیم چرا که گاه اتفاقاتی در این حوزه رخ میدهد که بارقههایی از امید را در دل مخاطبان پیگیر تئاتر تجربی به وجود میآورد.
آروند دشتآرای یکی از داعیهداران تئاتر تجربی در ایران است، اگر نه به گواه ادعاها و گفتههایش لااقل به گواه کارهایش در سالهای اخیر میتوان او را چنین نامید و همان مولفههای شناخته شده تئاتر تجربی در ایران را در آثار وی پی گرفت و"سگ ـ سکوت" واپسین اثر وی نیز اثباتی مجدد است بر این مدعا، هر چند که دشتآرای در این اثر برخلاف آثار قبلیاش به المانهای ایرانی رو آورده باشد، از داستان و روایت بهره بیشتری گرفته باشد و یا با آوردن ستارههای سینما به اثرش سعی در فتح گیشه و ارتباط با مخاطب عام داشته باشد و یا حتی با تولید تئاتر خصوصی دغدغه مخاطب عام را داشته باشد.
با این همه باز باید"سگ ـ سکوت" را در تئاتر تجربی البته با تعریف ایرانیاش طبقهبندی کرد و به راحتی میتوان ویژگیهای این تعریف از تئاتر تجربی را در نمایش او پی گرفت و بر همین اساس دیگر نمیتوان آن را یک تئاتر تجربی اصیل خواند چرا که تئاتر تجربی در ذات خود بر این واقعیت استوار است که از ویژگیها و مولفههای شناخته شده فراروی کند و جهانی مختص به خود خلق کند، اما اجرای دشتآرای ادامه اجراهایی است که در این سالها با نام تئاتر تجربی به ما ارائه شدهاند و یادآور همان فضاهایی است که پیشتر در آثار کسانی چون امیررضا کوهستانی، آتیلا پسیانی و پیشتر در نمایشهای حامد محمدطاهری نمونههای آن را فراوان دیدهایم.
اما فارغ از این نکته که بحث زیادی میطلبد و مجالی فراوانتر و پژوهشی گستردهتر آن چه باعث میشود"سگ ـ سکوت" را نه یک اثر تجربی تمام عیار با معیارها و تعاریف شناخته شده آن، بلکه اثری تجربی با تعریف ایرانی آن بدانیم در نوع برقراری ارتباط با مخاطب در این اثر است.
جهان نمایش"سگ ـ سکوت" جهانی اگزوتیک و غریب است که پیش از هر چیز مبتنی بر منطق خواب، رویا و ناخودآگاه است و کل جهان نمایش در جهانی کابوسوار میان خواب و بیداری میگذرد، بر این مبنا تلاش دشتآرای و گروهش بیش از هر چیز کار کردن بر روی ناخودآگاه مخاطب و تلنگر زدن به آن است و در این میان آن چه کارگردان بیش از هر چیز بر آن تاکید دارد فضاسازی است. وی تلاش دارد از طریق خلق فضایی مبهم و گنگ این جهان کابوسوار را نزد مخاطب بازسازی کند و تا این جای کار ابهام اثر به دلیل ابهامی که در دنیای خواب و رویا وجود دارد پذیرفتنی است اما به دلایلی چند که در پی خواهد آمد دشتآرای نمیتواند این فضا را نزد مخاطب باز سازد و مهمترین عاملی که پایههای نمایش بر آن استوار است، یعنی"فضاسازی" در اثر ناقص میماند.
فضا در تئاتر و بالاخص در تئاتر تجربی بیش از هر چیز به وسیله بازیگر و امکانات بیانی و بدنیاش ساخته میشود و شاید تاکید عمده جریانهای تئاتر تجربی بر خالی کردن فضا و زدودن فضا از هر گونه پیرایهای بر این منطق استوار باشد که فضایی که توسط بازیگر ساخته میشود به مراتب قدرتمندتر و تاثیرگذارتر از فضایی است که عوامل جانبی اجرا آن را خلق میکنند.
در"سگ ـ سکوت" بخش عمده فضا نه توسط بازیگر که به وسیله این عوامل جانبی ساخته میشوند با نورهایی که از زوایای نامألوف بر صحنه میتابد و سایه روشنهای تند و شدیدی که ایجاد میکند یا به وسیله تاریکیهای متعددی که خود به خود تماشاگر را به وهم میکشاند و یا افکتهای خارج از صحنه و صداهایی که در طول اجرا پخش میشود و دودی که چندین بار تمام فضای صحنه را میگیرد.
این همه موفق میشوند فضایی غریب و وهمآور برای مخاطب بسازند، اما فضاسازی آنها نمیتواند چندان بر مخاطب تاثیرگذار باشد و در مقایسه همانند فیلمهای ترسناکی است که عامل ترس در آن نه به وسیله بازیگران یا تعلیق موجود در فیلم بلکه با افکتها و جلوههای ویژه به وجود آمده است. این در حالی است که دشتآرای با وجود بازیگری با توانمندیهای بالا همچون پانتهآ بهرام به راحتی میتوانست این فضاسازی را از طریق بازیگران و تواناییهای آنان به انجام رساند.
در ادامه همین بحث میتوان گفت یکی از دلایلی که فضاسازی اثر را بیشتر به افکتهای خارج از صحنه مرتبط کرده فقر تصویری اجراست و برخلاف کارهای گذشته دشتآرای با کمترین تعداد تصاویر در این اجرا مواجهیم و جز چند تصویر معدود که البته به شدت مخاطب را به یاد مارتاگراهام و تصاویر آثار او میاندازد، تصویر عمدهای در کار وجود ندارد. البته ذکر این نکته نیز لازم است که منظور ما از تصویر نه هر حرکت بازیگر روی صحنه است که در این تعریف کل تئاتر یک هنر تصویری است، بلکه تصاویری است که از ترکیب بدن و حرکت بازیگران توسط کارگردان بر صحنه خلق میشود و از این منظر کمتر شاهد چنین ترکیببندیهای زیبایی در اجرا هستیم.
سومین عامل ضعف فضا را در ریتم آن میتوان جستوجو کرد. دشتآرای با خلق یک ریتم کند موفق میشود بخشی از وهم فضا را به وسیله ریتم به مخاطب انتقال دهد اما اصرار بیش از حد وی بر این ریتم کند باعث میشود بسیار زود این ریتم تاثیر خود را در اجرا از دست دهد و مخاطب را نیز تا حدودی خسته و دلزده کند.
و دست آخر نیز به عنوان آخرین عامل ضعف فضاسازی در این اجرا میتوان به ناهماهنگی و عدم تجانس در فضا اشاره کرد. کارگردان در کلیت اثرش فضایی وهمآلود و کابوسوار برای مخاطب میسازد و او را آماده ورود به این جهان میکند و تماشاگر قراردادهای اجرا را بر این اساس میپذیرد، اما به ناگاه و برای لحظاتی این فضا را میشکند و مخاطب را در فضایی کمیک و یا فانتزی قرار میدهد که از مثالهای بارز آن در اجرا میتوان به صحنههای بازی با عروسک توسط پدر و مادر و صحنههای مربوط به کارآگاهها اشاره کرد که به یک باره مخاطب را از جهان کابوسوار اثر به فضایی دیگر میکشانند و حتی اگر این امر مابهازایی معنا شناختی نزد کارگردان داشته باشد، لطمهای شدید به یکدستی فضای اثر وارد کرده و تماشاگر را در پذیرفتن کامل این فضا با تردید روبهرو میسازد.
او میخواهد برای افراد ثروتمند بخواند اما همین کوچه نشینهای پایین نیز به علت کاستی صدایش به او بهایی نمیدهند. جوانترها جایگزین او شدهاند و او را تحقیر میکنند.
از سوی دیگر او با حیثیت دختر جوانی به نام نرگس بازی کرده است و تا توانسته او را سرکیسه کرده و اینک به یاد میآورد، مادرش او را بهعنوان عروس نمیپذیرد. نمایش تمام خطوط پیوند احساسی عاطفی تماشاگر با آقای ف را برهم میزند. از سویی تا آنجا که میتواند آقای ف را تیره و تار نشان میدهد. از دروغ گویی تا اعتیاد و بی قیدی شخصیتی، به عنوان مثال: آقای ف نـامزدی به نام شیرین داشته که به تلخی روزگار میگذراند اما آقای ف مزاحم او میشود و.... یا دروغهای آقای ف که قصد دارد با نیرنگ خود را به عنوان جانباز شیمیایی جا بزند و دولت را سر کسیه کند.
از سوی دیگر نمایش نمیگذارد فرایند این استحاله به درستی شکل بگیرد زیرا استحاله فرد بیانگر ارزشهای انسانی است اما نمایش ناخواسته از این زوال برای سرگرم کردن تماشاگر و ایجاد لحظات فرح بخش سود میبرد به گونهای که اگر بخش هایی که نمایشگر زوال آقای ف است را از نمایش حذف کنیم، ] فرایند تبدیل شدن فرهاد به فرهاد شهره و آقای ف که این فرایند به گونه هجو اشخاص، رفتارها و به صورت حرکات موزون و آوازخوانی و ترانهخوانیهای رزمی و بزمی و شکل میگیرد[ اثر کسالت بار میشود. در اینجا تماشاگر به جای آنکه از تماشای زوال آقای ف رنج ببرد، سرخوش میشود زیرا درام نتوانسته ساختار متناسب با درونمایه خود را بیابد.
فرایند استحاله فرهاد به آقای ف نه تنها لذت آور نیست بلکه گزنده است اما این احساس به تماشاگر انتقال نمییابد. زیرا احمد مهرانفر ]بازیگر[ و آرش عبـاسی ] نـویسنده و کـارگـردان[ نمیتوانند موقعیت درام را به درستی تصویر کنند. مهرانفر به جز پارهای از لحظات، فراتر از یک دلقک رفتار نمیکند. او خشم و فرو ریختن شخصیت آقای ف را با فریاد زدن و مشت کوبیدن بردیوار اشتباه میکند. بازی مهرانفر نوسانی است بین یک بازی هیستریک و یک بازی دلقکانه. در صورتی که َآقای ف هیچکدام از این دو نیست.
مهرانفر باید بازی را ترسیم کند که تماشاگر هنگامی که فرهاد را در غالب فرهاد ثمره مشاهده میکند، او را متأثر سازد و با خود بگوید آیا انسانی که روزی میخواسته تا مرز یک هنرمند اوج بگیرد باید به یک مطرب تبدیل شود. در صورتی که ما با دیدن بازی مهرانفر میگوییم رفتار این مطرب چه خوشایند است او در جایگاهی ایستاده که شایستگی آن را دارد.
از سویی بیماری صوتی آقای ف دربازی مهرانفر به یک گرفتگی صدا تقلیل مییابد و تماشاگر احساس میکند پس از یک سرماخوردگی کوتاه آقای ف به دوران اوج خود باز میگردد.
متن نمایش با یک شخص بازی به اجرا میرسد اما نمایشنامه نویس برای آنکه دچار تکرار نشود، منطق دیالوگ را جایگزین منطق منولوگ میکند.
آرش عباسی درباره متن خود میگوید: «از هنگام نوشتن متن برایم مهم بود که نمایش خسته کننده از آب در نیاید و اولین اقدامی که در این راستا انجام دادم، خارج کردن کار از شیوه مونولوگ و انتقال آن به حیطه دیالوگ بود باوجود آن که کار همچنان یک شخصیت دارد. صداهایی که به نمایش اضافه شد خوشبختانه جواب داد.....»
(تصویر دوران تنهایی. گفتگو با رحیم عبدالرحیم زاده. سایت ایران تئاتر)
اجرا از عنصری به نام تلفن سود میبرد. تلفن تنها عامل ارتباطی آقای ف با جهان پیرامون اوست. تلفن پارهای از لحظات بهعنوان یک عنصر فضا سا در نمایش حضور مییابد و گاهی در نقش فاعـل قـرار مـیگیرد وکنش نمایش را شکل میدهد. در نبود این عنصر ساختار نمایش متزلزل میشود. حالا پرسش اینجاست، هنگامی که نمایشنامه نویس نمیخواهد ساختار نمایشی خود را با یک شخص بازی انجام ببخشد و کوچکترین اعتمادی به منطق مونولوگ ندارد. چه ضرورتی دارد که نمایش را با یک شخصیت بازی بنویسید چرا اشخاص دیگر را وارد صحنه نمیکند و دیالوگ را در صحنه به اجرا نمیرساند؟ در حقیقت گفتن باید برروی صحنه محقق شود، نه آنکه شنیده شود! شنیدن کنش در رادیو (به دلیل نوع رسانه قابل دفاع است اما در تئاتر زنده اجرا از قواعد دیگری پیروی میکند)کارگردان خود اعتراف میکند: «بازی مهرانفر در برخورد با صداها بسیار جذابتر از لحظاتی است که او خود به تنهایی بازی میکند» در حقیقت کنش برروی صحنه محقق نمیشود. کارگردان میخواهد همه نکات پنهان زندگی آقای ف را پدیدار سازد اما نباید نمایش و واقعیت را اشتباه گرفت.
«برای این به تئاتر میرویم که زندگی را تماشا کنیم ولی اگر زندگی بیرون از تئاتر با زندگی درون تئاتر تفاوتی نداشته باشد، تئاتر اصلاً بیمعناست و اجرای آن بیهوده است ولی اگر بپذیریم که زندگی درون تئاتر آشکارتر و پر شورتر از زندگی بیرون است، آنگاه میتوان دید که زندگی همان زندگی بیرون است و هم چیز دیگر»
(پیتربروک. رازی در میان نیست. محمد شهبا ص 7)
از این رو طرح مسایلی مانند زندگی عاشقانه فرهاد در گذشته، رابطه او با شیرین، نرگس و دیدگاه مادر او درباره ازدواج فرهاد با دخترهای تهرانی و تأکید او بر ازدواج فرهاد با دختر شهرستانی و...... در نمایش بیهوده است زیرا بیان این نکات کوچکترین تأثیری در کنش نمایش نمیگذارد.
نکته دیگر آنکه تماشاگر با رؤیت یخچال آقای ف که یک تخممرغ بیشتر در آن نیست، نسبت به نحوه زندگی او آگاه میشود و انگیزه او را برای رهایی از این مخمصه در مییابد، پس دیگر شنیدن تلفن مادر آقای ف که از او توقع مالی دارد بیهوده است مگر آنکه این فرضیه را بپذیریم که نمایش باید همانند واقعیت باشد و تمام رویدادهای زندگی در آن بیان شود که این فرضیه از آغاز شکست خورده است.
کارگردانی که با یک باز و بسته کردن یخچال میتواند یک دنیا سکوت پر معنا بیافریند چرا به خود این اجازه را نمیدهد که برای نمایش تنهایی آقای ف به جای گفتارهای مسلسلوار از سکوت بهره ببرد، این سکوت بر تأثیر فریاد میافزاید و سقوط او را زیباتر ترسیم میکند.
به باور نویسنده این نوشتار، بسیاری از گفت و شنودهای تلفنی آقای ف بیهوده است. تنها تلفنهای مؤثر در نمایش، گفتگوی تلفنی آقای ف با نرگس و همچنین گفتگوی او با دوستش است. گفتگو با نرگس نقطه عطفی است بر نمایش. ابهام زدایی میکند و پیرنگ را گسترش میدهد و کنش را طرح ریزی میکند و گفتگوی دوم، گره افکنی را شکل میدهد و طرح و دسیسه اثر را بنیان مینهد.
نویسنده نسبت به این امر آگاه است او در گفتگو با رحیم عبدالرحیم زاده میگوید:
«..... صحنهای که نرگس به فرهاد زنگ زد، اتفاقاً معتقدم یکی از بهترین صحنههای نمایش است. این دو تلفن در اثر جانشین فاعل نایباند اما سایر تلفن ها تنها فضا سازند. اما در فضاسازی خود گاهی میخواهند مرز واقعیت و نمایش را برهم بزنند و همه ناگفته های زندگی آقای ف را از آغاز تا انجام بیان کنند. در حقیقت به جای تماشای کنش، ما بر داده های ذهنی خود می افزاییم.
تا جایی که ذهن تماشاگر لبریز میگردد و به مرز انفجار میرسد. چه ضرورتی دارد دانش ما از شخص بازی اشباع گردد. تئاتر باید آنچه را در اختیار تماشاگر قرار بدهد که در شکل گیری کنش مؤثر است.
گاهی اشارات بینا متن میتواند جذاب باشد اما تکرار بیش از اندازه آنها موجب مستعمل شدن اثر میشود. بهعنوان مثال ساختن نام مستعار شهره برای آقای ف یک پارادوکس جذاب ایجاد میکند.
اما ترانه خوانیهای پیاپی او در تماشاگر دافعه ایجاد میکند. این مسئله همچنین در مورد فیلم آژانش شیشه ای هم صادق است. نویسنده ابتدا با یک دیالوگ متن شوخی میکند. بعد با صحنههای فیلم و سپس بانام بازیگران و ..... این نوع شوخی بیشتر از آنکه تئاتری باشد با آثار تخت حوضی قرابت دارد. زیرا سیاه در نمایش تخته حوضی هنگامی که میبیند تماشاگر نسبت به مسئله ای جذب میشود به تکرار آن دست میزند. عنصر تکرار در سیاه بازی خوشایند است زیرا سیاه بازی نمایشی است برای خنداندن تماشاگر اما توقع تماشاگر تئاتر با تماشاگر سیاه بازی یکسان نیست و همین امر او را دلزده میکند.
نمایش در پی ساختن یک ضد قهرمان است. فردی لاابالی که روزگاری را در سنگرهای جنگ گذرانده است.
اما نکته حایز اهمیت این است که چگونه یک ضد قهرمان میتواند به قهرمان تبدیل شود و نابهنجاری گذشته را ترک کند و ارزشهای نوین را بپذیرد؟ مسئله ای که تفاوت نکرده این است که ضد قهرمان دهه هفتادو پس از آن باید همانند قهرمان دهه شصت رفتار کنند و هردو باید هنجارها را بپذیرند.
گروه دوم با این هنجارها سازگارند. اما گروه نخست باید از هنجارها تبعیت نمایند. این باید و نبایدهاست که جوهر خلاقیت درام نویس را میخشکاند و تماشاگر تصور میکند.، هنرمند تقلب میکند.
به عنوان مثال: انگیزههای آقای ف برای هم نوایی با رزمندگان روشن نیست. چرا آقای ف نباید به علت نارسایی حنجرهاش دست به تقلب بزند و حق خود را مطالبه نکند؟
آقای ف پیش از آغاز جنگ در یک مغازه کار میکرده و اما پس از پایان جنگ از آن مغازه اثری نبود و او حرفهاش را از دست داده است و در جنگ متضرر شده است اما چرا باید شخصیت خود را به هجو بکشد.؟
از سوی دیگر در جنگ سلامتی آقای ف به خطر افتاده است و نارسایی حنجرهاش یادگار آن دوران است. با این وجود او برای یافتن مدارک بیماریاش و برای حجاب کردن دیگران دست به تقلب زند. برای همین رفتار قهرمان فیلم آژانس شیشه ای را تقلید میکند اما این تقلید تا جایی پیش میرود که او نه تنها فیلم مذکور که رفتار خود را به هجو میکشد.
منبع : سایت مرکز هنرهای نمایشی
اصولاً ژانر شناسي و علم طبقهبندي آثار نمايشي و يا ادبي به اين منظور به وجود آمده است که اثر هنري از ديدگاه ساختاري و همچنين نوع نگاه هنرمند و اجتماع به آن مورد ارزيابي قرار گيرد و صد البته منتقدان و مردم نيز در شناخت آني و فوري هر اثر هنري نمايشي، راه چارهاي را پيش رو داشته باشند.
چنين است که طبق تعاريف شناخته شده امروزي بيش از 70 نوع و يا ژانر براي هنرهاي نمايشي و به خصوص تئاتر ميتوان متصور شد که البته تمامي اين انواع در اشکال، پارهها، تعاريف و ... هرازگاه تا حدودي مشابه هستند و يا زير شاخههاي يک ژانر بزرگتر را ميسازند.
وقتي ژانر يک اثر نمايشي را بدانيم، تکليف، با اثر تا حدود زيادي روشن ميشود. تعاريف و ساختار از پيش تعين شده ژانر و زير شاخههاي آن اگرچه نه هميشه ولي در اکثر اوقات، تعين کننده خطمشي مشخص و هنري اثر است و سر نخهايي را به تماشاگر و منتقد براي رويارويي با آن اثر و چگونگي تحليل يا توقع از آن به دست ميدهد.
در مواجهه با نمايش «کابوسهاي يک پيرمرد بازنشسته خائن ترسو» شناخت ژانر نمايشي ميتواند مدخلي باشد براي تحليل متن و اجرا و ساختار کلي اثر، تا از اين طريق بتوان به نقاط ضعف وقوت احتمالي آن پيبُرد.
اين نمايش با توجه به خصوصياتي که از خود بروز ميدهد و در متن و شکل اجرايي بهآنها وابسته است، در ژانر «رئالسيم اجتماعي» جاي ميگيرد. ژانري که يکي از انواع محبوب برخي از کارگردانان جوان و البته موفق تئاتر کشور است. مانند اکثر ژانرهاي هنرهاي نمايشي، تعريف اين ژانر نيز از متن اثر آغاز ميشود.
يعني به اثري تعلق ميگيرد که در بن مايههاي متن نمايش چه از نظر تم و چه از نظر شکل داستاني و شخصيتپرداري و انسان شناسي به مسائل زندگي اجتماعي انسان پرداخته باشد. اين مسائل در حوزه واقعيات وجودي و امروزين زندگي بشر قرار ميگيرند و سکتورهاي خاص زندگي هر انسان را با توجه به علاقهاي که در داستان وجود دارد، پيگيري ميکنند. لذا « رئالسيم اجتماعي» که از دو واژه رئالسيم يا واقعگرايي و اجتماع تشکيل شده است، انسان را محور و مرکزيت قرار ميدهد و او را درگير با مسائل اجتماعي از قبيل روانشناسي، اقتصاد، سياست، فرهنگ، جغرافيا و.... به تصوير ميکشد.
کشمکشي که در اين ميان به وجود ميآيد، قطعاً يکي از انواع کشمکشهاي شناخته شده و ريشهدار تئاتري است. زماني که زندگي اجتماعي انسان و مسائل و مشکلات يا حتي زيباييهاي آن مورد بحث قرار ميگيرند و قرار است در نمايش شخصيتي محوري داشته باشيم که سرخط داستان به دست اوست، چند نوع کشمکش قابل پيش بيني است:
1 - کشمکش فرد با اجتماع
2 - کشمکش فرد با خانواده
3 - کشمکش فرد با خود
4 - کشمکش اجتماع با اجتماع
با يک نگاه کلي ميتوان دريافت که هر 3 نوع کشمکش ابتدايي را ميتوان در اين نمايش جُست. به اين معني که نويسنده قصد دارد، زواياي مختلف زندگي فردي و اجتماعي، شخصيت اصلي قصه خود را بررسي کند و بنابراين به سراغ جوانب مختلف ماجرا ميرود. در پس زمينهاي که از شخصيت پيرمرد ترسو ارائه ميشود، ميتوان کشمکش گذشته و حتي امروز او را با اجتماع محل زندگيش تشخيص داد. ديگر اينکه اصول و چهارچوب داستاني اين نمايش برپايه رابطه اين فرد با افراد خانوادهاش نهاده شده است و اکثر زمان نمايش، شاهد درگيري گذشته او و خانوادهاش هستيم که به نتيجهاي اخلاقي! نيز ختم ميشود. نکته سوم اينکه نويسنده تلاش فراواني ميکند که از لابهلاي نريشنها (که به اعتقاد من ريتم نمايش را مورد هجوم قرار ميدهند)، فلاشبکها و Aside قراردادن شخصيت اصلي داستان خود، کشمکش فرد با خود را نيز بيرون بکشد و حتي به نمايش بگذارد و همينجاست که طعم درگيري روانکاوانه شخصيت با خود و اجتماع چشيده ميشود.
حال که مشکل و ساختار کلي متن را پيدا کرديم، ميتوانيم در چند و چون آن به کند و کاو بپردازيم.
داستان نمايش، موقعيت جالبي را مطرح ميکند. مردي براي خريدن ماهي سفره هفتسين از خانه خارج ميشود اما هرگز باز نميگردد. او به شکل روح يا شبحي روي صحنه ظاهر ميشود که از اين طريق و به دليل داشتن اين موقعيت جديد، ميتواند نکات فراواني را در زندگي گذشته خود کشف کند. داستان چيزي شبيه مورالیته هاي ديکنز است. اگرچه از نظر ساختار و چفت و بستهاي داستاني و به خصوص ريزپردازي در شخصيت نگاري به هيچ روي با آنها قابل مقايسه نيست، اما ميتوان آن را تا حدودي شبيه به داستان «روح اتاق هتل» يا حتي «روح کريسمس» دانست. دقت کنيد که واژه روح در هر دو يکسان به کار رفته است و در هر دو يک روح شاهد اتفاقاتي است که در زندگي روزمرهاش از آنها غافل بوده است. مثال سادهاي ميزنم. داستان و يا کارتون «اسکروچ» را به خاطر داريد؟
پيرمرد طماعي که در شب کريسمس براي يک شب ميميرد و فقر و رنجديگران را با ترس دوزخ درک ميکند و نسبت به بد رفتاريهايي که با اعضاي خانواده و دوستان و همکاران داشته است، متنبه ميشود.
متوجه شباهت شديد؟ شايد تأثير ناخود آگاه اين داستان معروف اخلاقي روي ذهن نويسنده به چنين نمايشنامهاي منجر شده باشد اما نکته اصلي اينجاست که با مقايسه ابتدايي ساختار اين دو قصه به اين نکته ميرسيم که عناصري در ساختار «کابوسهاي پيرمرد.....» گم شدهاند.
1 - شخصيت پيرمرد اگرچه داراي گذشته و ريزهکاريهاي به خصوص خود است، اما چندان به تماشاگرش شناسانده نميشود. ما نميدانيم که زندگي سياسي گذشته او که به آن اشاره ميشود، چه نقشي در شکلگيري شخصيت امروز او داشته است. اين زندگي سياسي که همسرش نيز ظاهراً در آن دخيل يا از آن آگاه بوده است، چگونه بر افراد خانوادهاش اثر گذاشته است؟
سوال را به شيوه ديگري ميپُرسم. زندگي و گرايشات سياسي گذشته پيرمرد چه اثري در روند دراماتيک نمايش دارند؟ آيا با حذف شدن آنها خللي در شيوه روايت، شخصيتپردازي و تاثير آدمهاي نمايش برهم به وجود ميآيد؟ اشاره ميشود که او حق برادرش را خورده است، اين مسأله پيگيري نميشود و از جانب خود شخصيت نيز پاسخي به آن داده نميشود و تنها در انتهاي نمايش به شکلي رفع و رجوع ميشود. نويسنده و کارگردان جزئيات و خصوصيات داراي قابليت نمايشي را از اين شخصيت دريغ داشته است و بازي کردن آن را برای بازیگر مشکل ميسازد.
2 - داستان به شيوهاي روايت ميشود و به نمايش در ميآيد که در جاي جاي آن نتايج اخلاقي سر بر ميآورند اما هرازگاه نقاط فراري در متن و اجرا وجود دارند که آن را از اين هدف (اگر هدف بوده است) دور ميسازند. پرداختن بيش از اندازه به شخصيت يا بهتر بگوئيم، تيپ خاص پسر کوچکتر اين پيرمرد و تکيه کردن روي طنزهاي کلامي و تکيه کلامهاي فرهنگ امروزین وي، ماجرا را مخدوش ميکند و نويسنده را از هدف! دور ميسازد. مردي شاهد رفتار اطرافيان در گذشته و پس از مرگ خود است. او اتفاقاتي را ميبيند که از آنها خبر نداشته است و به آگاهي نسبت به زندگي و شخصيت و اشتباهات خود در اين مورد ميرسد. اين اخلاقي نيست؟ نمايش تماشاگر را به عاقبت کار رجعت ميدهد و موقعيتي را ميسازند که عبرت آموز! است اما سوال اينجاست که ديگر آدمهاي نمايش اين اثر نيز در اين راستا حرکت ميکنند؟ همه به سوي دستيابي به يک هدف پيش ميروند؟
آيا تمامي شخصيتها مثل داستان « روح کريسمس » جايگاه ويژهاي در ساز و کارو چرخ دندههاي اين ساعت زمان دارند؟ حذف شخصيت دختر کوچک و يا حتي عروس خانواده چه لطمهاي به کليت نمايش وارد ميکند؟
3 - داستانکهاي هر شخصيت ميتوانند در پردازش آن و کمک به روند بهتر داستان کلي و نمايش مؤثر باشند اما نريشنهايي راجع به زندان «گوانتانامو» و ساختن داستانکي در اين باره که به هيچ روي در هيچ کجاي بدنه ی دراماتيک نمايش جا نميگيرد براي چيست؟ اينجاست که اعتقاد دارم اين نرشين و نرشينهاي نظير آن، نمايش را از ريتم مياندازند و اطلاعاتي مفيد نيز براي تماشاگر و روند و سير حرکتي شخصيت اصلي در بر ندارند.
4 - شخصيت اصلي، محوري يا فاعل ماجرا کيست؟ داستان حول محور کابوسهاي اين پيرمرد ميگذرد. نويسنده و کارگردان با انتخاب يک اسم کلي و خالي از تعليق، نمايش خود را به مسلخ ميبرد. او تکليف خود و مخاطب را با اين آدم نمايش روشن ميکند. از نظر نويسنده، او يک خائن ترسو است. پس ديگر چه چيزي براي کشف کردن باقي ميماند؟ شايد اگر برداشت ديگري از اين اسم در طول نمايش صورت ميگرفت يا روند نمايش به گونهاي ديگر بود، اين اسم نيز نمودي ديگر مييافت.
اما جداي از اين بخشبنديها به نکات ديگري نيز بايد اشاره کنيم.
کارگردان در ساختن فضاي زندگي خانواده ايراني موفق است و حس زندگي را به آن ميدهد.
منيرانسنهاي زنده و پوياي او آدمهاي نمايش را سرزنده و داراي شور زندگي جلوه ميدهند. اتمسفري که در کليت نمايش به وجود ميآيد، برگرفته از ژانر و خصوصيات رئالسيم اجتماعي است اما اين نکته را نيز نبايستي فراموش کنيم که کمي هم طعم Fantasey در اين اثر چشيده ميشود. هرچه باشد، پيرمرد، ديگر يک روح است و زندگي اين روح در زندگي اين آدمها تنيده ميشود.
هرازگاه به نظر ميرسد، کارگردان چه از نظر شخصيتپردازي و حضور و چه از نظر تفاوت موقعيت و State با اين شخصيت منصفانه برخورد نميکند. گاهي او را رها ميکند و به سراغ شوخيها و خرده ضد فرهنگهاي جوانهاي خانواده ميرود که اگرچه مؤيد بيتوجهي پدر به آنهاست اما پرداخت بيش از حد به آنها، تماشاگر را از مسأله اصلي دور ميسازد.
کارگردان در بازي گرداني موفق است. ارائه بازيهاي استاندارد از سوي بازيگران شناخته شده عرصه تئاتر کشور در قالب اين اجرا ديدني است. آنها يکديگر را به خوبي ميشناسند و روند دومينو وار حرکت و سير باز شناخت شخصيتها را به خوبي نمايان ميسازند. البته در اين ميان بايد اشاره کرد که بازي بازيگر نقش دختر کوچک خانواده سطحي و دور از حد و حدود ساير بازيگران به نظر ميرسد و شخصيت پسر کوچکتر خانواده نيز به صورتي نگاشته شده که به هر صورت فراتر از تيپي شناخته شده و متلک پران نخواهد رفت.
اما کارگردان در خلق فضاي مرده اين خانه موفق عمل ميکند و در اين راه از کمک طراحي صحنه نيز بهره ميگيرد. پيرمرد زندگياش را مرور ميکند و به اشتباهاتش پي ميبرد (نتيجه اخلاقي؟) تکرارها، نريشنها، تلفنها و اتفاقات در هم به نتيجه نهايي ميرسند و ناگهان در تاريکي صدايي شنيده ميشود. چندديالوگ ميان بازيگران نقش پيرمرد، پدربزرگ، پسر بزرگ پيرمرد، رد و بدل ميشود که گويي آنها را در زندگي پس از مرگ توصيف ميکند اما براي چه؟ اين تاريکي طولاني و اين گفتوگوها چه چيزي را به نمايش اضافه ميکنند؟ آيا کابوسهاي پيرمرد پايان نيافتهاند؟ در کل نمايش «کابوسهاي يک پيرمرد....» يک نمايش رئالسيم اجتماعي است که هرازگاه به سراغ تخيل ماوراء طبيعي نيز ميرود و در جذب مخاطب تا انتهاي نمايش نسبتاً موفق است و ميتواند با برطرف کردن نکات جزيي و برخي اصلاحات به اثري قابل قبولتر بدل شود.

| Design By : Night Skin |


